مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۳: دیدار با جنسیس بلاک!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۳: دیدار با جنسیس بلاک!

نمیدونستم تنهایی باید از چی سر در بیارم. حداقل خیالم راحت بود اون موجودات فرازمینی منو نکشته بودن. رفتم از ساختمون بیرون ولی هیچ خبری نبود. همه جا سوت و کور بود و هیچ چیزی نمیدیدم. احساس کردم سر و صدایی از آسمون خراش به گوشم خورد. آروم رفتم داخل و هر جا رو که نگاه کردم اثری از چیزی ندیدم. شاید باز همون ساتوشی ها اومده بودن و برگشته بودن. چه میدونم، تو چه مخمصه ای گیر کرده بودما! عین داستان های تخیلی بود.

کاش هیچوقت سوار اون ماشین قراضه نمیشدم. یه لحظه که سرمو بالا گرفتم چیز عجیبی دیدم. اون بلاک حالا خیلی بزرگتر شده بود. از پایین خوب نمیتونستم تشخیص بدم چجوری این اتفاق افتاده. انقدر به بالای سرم خیره شده بودم، پشت سرم پاک درد گرفته بود. انگار کسی داشت یه کارهایی اون بالاها میکرد و یه سر و صداهایی میومد. تصمیم گرفتم هر جوری شده برم اون بالا. آسانسور کنار در ورودی بود، سوار آسانسور شدم و رفتم بالا.

نمیدونم چرا تا همین الان به ذهنم نرسیده بود که از این آسانسور استفاده کنم. دیوارهای آسانسور شیشه ای بود و میتونستم از داخل آسانسور کل سرزمین بلاکچین رو به خوبی ببینم. از این بالا، چیزی جز صفر و یک تو اون سرزمین نبود.

ساختمون خیلی بلندی بود. هرچی بالا میرفتم نمیرسیدم. بالاخره آسانسور طبقه ۷۰ ایستاد و پیاده شدم. روبروم یه بلاک معلق توی هوا میچرخید. آبی رنگ بود و هی اندازش بزرگتر میشد. از اینکه تو عرض همین چند دقیقه انقدر بزرگ شده بود تعجب کردم! انگار تو خواب و خیال بودم و این اتفاق ها رخ میداد. بلاک از پایین خیلی کوچیکتر به نظر میرسید اما این بالا، عجیب بزرگ شده بود.

نمیدونستم چکار میتونم بکنم. دلم میخواست یه جوری از این سرزمین بزنم بیرون. شاید این بلاک ناجی من بود. بلاک چرخش آروم و ملویی داشت. همین که بلاک داشت میچرخید، متوجه یه در شیشه ای روی اون شدم. تصمیم گرفتم برم داخلش، نمیدونم چرا ولی حالا واسم جذاب شده بود که خب بعدش چی میشه؟ لابد ماشین پدرم منو الکی اینجا نیاورده بود!

مسئله اصلی حالا این بود که چطور میتونم داخل بلاک برم. کوله پشتیمو باز کردم ببینم چیز به درد بخوری پیدا میکنم یا نه. یه ساندویچ، ناخن گیر، چاقو سوییسی، چندتا نوشابه و آب معدنی، یه لباس و شلوار، تلفن همراهم و چندتا خرت و پرت دیگه داشتم. اول از همه گوشی و ساندویچ رو برداشتم. گوشیم آنتن نمیداد، تلاش کردم تماس بگیرم اما ارتباط قطع بود. یه چند تا گاز به ساندویچ زدم تا ببینم چجوری میتونم به این بلاک غول پیکر راه پیدا کنم. با خودم داشتم فکر میکردم چرا من انقدر احمقم و همیشه وسایلی که مورد نیاز نیست رو با خودم اینور اونور میبرم تا اینکه همون لحظه یه چیزی به فکرم خطور کرد. تصمیم گرفتم با چاقو بزنم به در بلاک تا بلکه در شیشه ای بشکنه. همون لحظه با چاقوم لباس و شلوار اضافمو به شکل بند در آوردم و شروع کردم به بافتن بندها. یه طناب درست کردم، طناب محکمی نبود ولی میتونست کار منو راه بندازه. از این چیزها تو فیلم ها زیاد دیده بودم.

خلاصه بگم اینجوری شد که چاقو رو بستم به طناب و هی میزدم به در، تا شاید در بشکنه و باز شه اما خب این اتفاق نیوفتاد. چند بار اینکارو کردم بازمفایده ای نداشت. رفتم از بیرون ساختمون یه سری سنگ پیدا کردم که روی همشون صفر و یک بود. وقتی میزدمشون به در بلاک، سنگ از هم میپاشید و صفر و یک میریخت پایین. خیلی تلاش کردم، در محکمی بود منم سنگ زیاد داشتم. بیشتر از صدبار سنگ زدم تا بالاخره در شکست، در خرد و خاکشیر شد!

حالا نوبت انداختن طناب بود. مجبور بودم با بلاک حرکت کنم تا بتونم طناب رو بندازم. بار اول که تلاش کردم طناب گیر کرد. هنوز باورم نمیشد طناب گیر کرده و میتونم برم داخل. هیجان زده شده بودم. طناب گرفتم و شروع کردم به کشیدن تا مطمئن شم جای طناب سفت و محکمه. خودمو با سرعت بلاک یکی کردم و از پرتگاه خودمو پرت کردم پایین. همون لحظه فهمیدم عجب خریتی کردم. عقلم نرسید که چه اتفاقی قرار واسم بیوفته. بلاک آروم میچرخید و نمیتونستم تمرکز کنم. من توی حرکت های آروم سرگیجه میگرفتم! هیچکاری نمیتونستم کنم، شروع کردم داد زدن. همینجور داد میزدم. اگه میوفتادم، توی این بلاک مسخره برای همیشه میمردم و هیچ کسی ازم خبری نداشت. نمیخواستم اینجوری بمیرم. نباید این پایان زندگی من باشه. خودمو جمع و جور کردم و تلاش کردم به گردش بلاک اهمیت ندم و خودمو بکشم بالا. بعد کلی زور زدن بالاخره تونستم یکم برم بالا. به هیچ چیزی جز طناب نگاه نمیکردم. همه چیز بهم سرگیجه میداد و دستامو شل میکرد. چرخش بلاک حالمو بهم میزد. همینجوری که داشتم از طناب بالا میرفتم، سرم خورد به بلاک و متوجه شدم به بالا رسیدم. حالا دیگه وقتش رسیده بود که برم داخل ببینم اونجا چه خبره. دستامو گیر دادم به لبه های بلاک و رفتم بالا. خیلی حس خوبی داشتم که بالاخره میتونستم داخل این بلاک بزرگ رو ببینم.

وقتی داخل رفتم نمیدونستم باید چیکار کنم. شاید باز همون ساتوشی ها رو میدیدم، اما مهم نبود فقط میخواستم ببینم اون تو چه خبره. بلند گفتم: کسی اینجا نیست؟

هیچ پاسخی نگرفتم. دوباره سوالمو پرسیدم بازم پاسخی نگرفتم. ولی مطمئنم من سر و صداهارو از اینجا شنیده بودم. یه بلاک بزرگ بود با یه سری اطلاعات درونش که میچرخید. تمام چیزهایی که داخلش بود ریاضیات بود. خیلی پیچیده بود و من واقعا متوجه نمیشدم. تازه موقع راه رفتن باید حواسمو به چرخش بلاک هم میدادم. باید دستمو به دیوار تکیه میدادم تا بتونم ایستاده راه برم. از ریاضیات چیزی سر در نمیاوردم ولی وقتی داشتم در و دیوار نگاه میکردم یه چیزی توجهمو جلب کرد. نزدیکتر که رفتم یه پیام قاب شده ای روی دیوار دیدم که داخلش نوشته بود:

sknab roftuoliab dnoces fo knirb no rollecnahC ۹۰۰۲/naJ/۳۰ semiT ehT

روزنامه تایمز تاریخ ۳ ژانویه ۲۰۰۹: “صدراعظم در آستانه دومین کمک مالی به بانک ها

نمیفهمیدم یعنی چی. اما هر چیزی که بود تمامش به این بلاک ربط داشت. ۳ ژانویه ۲۰۰۹ دقیقا ۶۰ سال قبل تر از زمانی که من توش زندگی میکردم. زمان ما دیگه هیچ بانکی وجود نداشت. وقتی بچه بودم بانک ها همه ورشکسته شدن. در واقع دیگه نیازی بهشون نبود، چون کسی بهشون مراجعه نمیکرد.

یه تابلوی دیگه روی دیوار بود که فقط یه تاریخ رو اعلام میکرد و روش نوشته بود:

Block 0: 2009-01-03 18:15:05

فکر کنم این اسم و نشونی این بلاک بود. بلاک صفر: تاریخ ۳ ژانویه ۲۰۰۹، ساعت ۱۸:۱۵ دقیقه. حالا میدونستم که دقیقا چه خبره. من توی بلاک صفر بودم و دقیقا اولین بلاک بلاکچین بود که واردش شده بودم. وقتی که بلاک رو برای اولین بار دیدم روی سر در بلاک زده بود: جنسیس بلاک.

بلاک یهو جهش گرفت و چندتا سکه کوچولو از داخل ریاضیات اومد بیرون و دوباره بلاک به سرعت عادی برگشت. تو این حین کلی کله ملق زدم  و اینو اونور پرت شدم تا یه جایی ثابت شم. سکه ها خیلی ریز بودن. فکر کردم سکه طلان. تا منو دیدن پا گذاشتن به فرار. دیگه برام عجیب نبود که این سکه ها میتونن بدوئن. با وجود چرخش بلاک، دوییدن دنبال اون سکه ها سخت بود اما چهار دست و پا دور بلاک دنبالشون کردم تا اینکه توی بلاک رسیدن به یه در مخفی و از زیر در رفتن داخل. وقتی اومدم داخل بلاک اصلا متوجه این در نشده بودم، در مخفی رو باز کردم و با صحنه جالبی مواجه شدم. حدود ۵۰ تا از این سکه ها اونجا بودن، همشون مثل جوجه های کوچیک سرو صدا میکردن و اینور اونور میرفتن. انگار که ترسیده باشن و ندودن خونشون کجاست. نمیدونستم میشد باهاشون حرف زد یا نه ولی اولین چیزی که پرسیدم این بود:

شما سکه ها چی هستید؟

همشون با هم جواب دادن:

ما بیت کوینیم. ما بیت کوینیم. ما بیت کوینیم…. همینجوری کلی صدای جیغ جیغوی ریز بلند شد که یک صدا می گفتن ما بیت کوینیم.

هم چرخش بلاک و هم صدای ریز این سکه ها رو مخم بود. گفتم خب باشه فهمیدم همه شما بیت کوینید. یکیتون هم بگه میفهمم، خنگ که نیستم! ولی انگار حتی از من خنگتر بودن چون اینبار همشون جواب دادن: باشه. باشه. باشه ….

پرسیدم بیت کوین دقیقا چی هست؟

یکی از بیت کوین ها اومد جلو. به سمتش خم شدم. دست منو گرفت و پیدایش خودش رو از روز اول تا الان بهم نشون داد. چیزی که میدیدم رو نمیتونستم باور کنم.

ادامه دارد….

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۱: سفر به دنیای بلاکچین با ماشین زمان!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۲: ساخت بلاک چین!


54321

امتیاز 5 از 6 رای

منبع میهن بلاکچین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *